حكيم ابوالقاسم فردوسى

1221

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

دروغست گفتار تو سربسر * سخن گفتن كژ نباشد هنر تو از بد تنان بودى و بىبنان * نه از تخم ساسان رسيدى بنان به دو گفت بهرام كاندر جهان * شبانى ز ساسان نگردد نهان ورا گفت خسرو كه دارا بمرد * نه تاج بزرگى بساسان سپرد اگر بخت گم شد كجا شد نژاد * نيايد ز گفتار بيداد داد بدين هوش و اين راى و اين فرهى * بجويى همى تخت شاهنشهى بگفت و بخنديد و برگشت ز وى * سوى لشكر خويش بنهاد روى ز خاقانيان آن سه ترك سترگ * كه ارغنده بودند بر سان گرگ كجا گفته بودند بهرام را * كه ما روز جنگ از پى نام را اگر مرده گر زنده بالاى شاه * بنزد تو آريم پيش سپاه از يشان سوارى كه ناپاك بود * دلاور بُد و تند و ناباك بود همى راند پرخاش جوى و دژم * كمندى بباز و درون شست خم چو نزديكتر گشت با خنگ عاج * همى بود يازان بپرمايه تاج بينداخت آن تاب داده كمند * سر تاج شاه اندر آمد ببند [ يكى تيغ گستهم زد بر كمند * سر شاه را زان نيامد گزند ] كمان را بزه كرد بندوى گرد * بتير از هوا روشنايى ببرد بدان ترك بدساز بهرام گفت * كه جز خاك تيره مبادت نهفت كه گفتت كه با شاه رزم آزماى * نديدى مرا پيش او بر بپاى پس آمد بلشكرگه خويش باز * روانش پر از درد و تن پر گداز [ پند دادن گرديه ، برادر خود - بهرام - را ] چو خواهرش بشنيد كامد ز راه * برادرش پر درد زان رزمگاه بينداخت آن نامدار افسرش * بياورد فرمانبرى چادرش بيامد بنزد برادر دمان * دلش خسته از درد و تيره روان به دو گفت كاى مهتر جنگجوى * چگونه شدى پيش خسرو بگوى گر او از جوانى شود تيز و تند * مگردان تو در آشتى راى كند به خواهر چنين گفت بهرام گرد * كه او را ز شاهان نبايد شمرد نه جنگى سوارى نه بخشنده‌يى * نه دانا سرى گر درخشنده‌يى هنر بهتر از گوهر نامدار * هنرمند بايد تن شهريار چنين گفت داننده خواهر بدوى * كه اى پر هنر مهتر نامجوى ترا چند گويم سخن نشنوى * بپيش آورى تندى و بد خوى نگر تا چه گويد سخن گوى بلخ * كه باشد سخن گفتن راست تلخ هر آنكس كه آهوى تو با تو گفت * همه راستيها گشاد از نهفت مكن راى ويرانى شهر خويش * ز گيتى چو برداشتى بهر خويش برين بر يكى داستان زد كسى * كجا بهره بودش ز دانش بسى كه خر شد كه خواهد ز گاوان سروى * بيك باره گم كرد گوش و به روى نكوهش مخواه از جهان سربسر * نبود از تبارت كسى تاجور اگر نيستى در ميان اين جوان * نبودى من از داغ تيره روان